تبليغاتX
طراوت اشک

در دادگاه عشق

 

قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

 

قاضي نامم را بلند خواند

 

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

 

و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه دار

 

از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم

 

ومن گفتم

 

به تو بگويند ... دوستت دارم

 

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به

 

 آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون

 

 لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به

 

 گلهای بهار و عشق و هستی

 به قرآنی كه او را می پرستی

 قسم ای نازنین تا زنده هستم

 تو را من دوست دارم....

هر ستاره شبی ست که از تو دورم......

 

آسمان چه پر ستارست....

 

یکی را دوست میدارم

 

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم

 

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است

 

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است

 

یکی را دوست میدارم

 

آری ، او همان روشنی بخش شبهای من است

 

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم

 

یکی را دوست میدارم ،

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

 

خود به دشت دوستی ها برد

 

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان

 

آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد

 

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

 

زمزمه میکرد

 و مرا به خواب عاشقی می برد

 

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت

 

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

 

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان

 

است که همیشه بالای سرم می باشد

 

آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او

 

بارانی می شود

 

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی

 

یکی را دوست میدارم ، او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا

 

عشق است

 

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

 بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

 

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

 

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

 

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای روشنی بخش شبهای من

 

ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من

 

با من باش چون که تو را دوست میدارم ،

 آری ، تو را دوست میدارم....

 

تقدیم به تو که همیشه دوستت داشتم

ولی هرگز فرصتش نشدتا اینو بهت بگم

+ نوشته شده   <-PostDa <>  توسط لیلی | 
 

عـــــــــــــشق چــــــــیـــست؟

 

 

شاگردی از استادش پرسید:

 

عشق چیست؟

 

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو

 

و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

 

اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش

 

که نمی توانی به عقب

 

 برگردی تا خوشه ای بچینی.

 

شاگرد به گندم زار رفت

 

و پس از مدت طولانی برگشت.

 

استاد پرسید:چه آوردی؟

 

و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ.

 

هر چه جلو می رفتم خوشه های پر

 

 پشت تر می دیدم.و به امید پیدا کردن

 

پر پشت ترین تا انتهای گندم زار

 

 رفتم.

 

استاد گفت:عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟

 

استاد به سخن آمد که:

 

به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.اما به یاد

 

 داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

 

شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درخت برگشت.

 

استاد پرسید:که شاگرد را چه شد؟

 

و او در جواب گفت :به جنگل رفتم و اولین درخت

 

بلندی را که دیدم انتخاب کردم.

 

ترسیدم که اگر جلو بروم

 

بازهم دست خالی برگردم.

 

استاد بازگفت:ازدواج هم یعنی همین.   

 

 

نگارینو دل و جانم ته دانی
همه پیدا و پنهانم ته دانی
نمی دونم که این درد از که دیرم
همی دونم که درمانم ته دانی
بلا رمزی ز بالای ته باشه
جنون سری ز سودای ته باشه
بصورت آفرنم این جهان بین
که پنهان در تماشای ته باشه
غم عشق ته مادرزاد دیرم
نه از آموزی استاد دیرم
خوش اون بار که از جمله غم ته
خراب آباد دل آباد دیرم

+ نوشته شده   <-PostDa <>  توسط لیلی | 

 

Click to view full size image

 

یه پرنده خواست از عشق بخونه

از وفای کوتاه روزگار و بازی زمونه

یه پرنده که قلب کوچکش شکسته بود

برای ناامیدی هاش پرهاشو بسته بود

دنبال یه ترانه با اشکهای نا امیدش

می خوند از شبهای ناپدیدش

 

Click to view full size image

باز در خاطره ها گم شده ام

ودلم از حسرت غمدیده ی اندوهت  شکست

ابری وبارانی ست!!!
 
ودگرباره سرود غم وعشق
 

نغمه تلخ شب باران را
 

در دلم جاری کرد
 
باز اندوه من از جام غمی شد لبریز
 

باز درمیکده ی عشق دلی زاری کرد!
 
وشب گریه واندوه به غمناکی ابر
 

دل سیری بارید!
 

دل سیری بارید!
...
من به چشمی بسته

 در شبی تار میان بستر

ز قلم واژه ی غم میرانم
 
و سرشکم زدرون...
 

 بر رخ وچهره و صورت جاری ست...
 
وز خود میپرسم:
 
عاشقی تا به کجا
 
محو دلداه شدن تا به کجا؟!
 

با ز دیوانه شدن تا به کجا
 

باز ویرانه شدن تا به کجا؟!
 

غرق افسانه شدن تا به کجا؟!...
 

بّه  بسوزی تو دراین وادی غم ها بادرد...
 

تاکه دلسوخته از درد محبت باشی!!!
 

بس نبودت مگر این تنهائی
 

تا کجا تنهایی..تا کجا تنهایی؟!
 
اینهمه غصه بکامت دادند
 

زهراندوه  به جامت دادند!
 
محو دلداده شدن تا به کجا
 

باز دیوانه شدن تا به کجا؟!
 

 قفل وزنجیر به هر دار ودری
 

تو هم آن غم بدل دربدری !!
 

با تحمل به کجا راه بری ؟!
 

بهتر این نیست ز اینجا گذری؟؟!!
 
خشمی از غصه مگر نیست ترا؟!
 

بر تو غوغا وفغان نیست چرا؟!
 
تو شدی مظهر اندوه وعذاب
 

چه به بیداری غم... یا که به خواب!
 
روی ایوب دگر گشته سفید
 

خود ببین این دل غمگین چه کشید!
 
ساده وبی غل وغش باز بگو
 

در دلت نیست تنفر ز چه رو؟!
 
بازهم ناز کش   دهر توئی!
 

باز منت کش هر  قهر توئی!!!
 
دل فرزانه ما نیست بجا
 

محو شیدائی ما گشته خدا
 
محو دلداده شدن تا به کجا
 

باز دیوانه شدن تا به کجا؟!
 

غرق افسانه شدن تا به کجا؟!
 
حسرتی مانده درون دل و باز...
 

شب اندوه چه آرام و سیاه
 
قصه دارد زمنو  بیداری
 

باز هم مانده درونم خالی
 
گرچه سرشار سرشک
 

 همچنان در زاری ...همچنان در زاری!!!
 
+ نوشته شده   <-PostDa <>  توسط لیلی | 

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

 چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 چو یاری مرا نیست ،

 بهتر که از یاد یاران فراموش باشم

گفتی باید بنویسم که شب قصه قشنگه!

رو سر ثانیه هامون یه حریر رنگ به رنگه!

گفتی باید بنویسم جاده ی ترانه بازه! گفتی باید بنویسم ،

 اما سخته این نوشتن! از قشنگی قصه گفتن

 تو دقایقی که زشتن!

چه شبای رنگ به رنگی!

چه جماعت یه رنگی! نه مسلسلی، نه جنگی!

 چه دروغای قشنگی

+ نوشته شده   <-PostDa <>  توسط لیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو هم سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش


شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مزگان من

ای ز گندم زار ها سرشار تر

ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختی نیست

این دل تنگ منو این بار نور

های هوی زندگی در قعر گور

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از این از هر که می انگاشتم

هر کسی را تو می انگاشتم

درد تاریکی است درد خواستن

رفتن بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

ور نهادن در کف طرار ها

گم شدن در پهنه بازار ها


آه ه ه ای با دل من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دور دست آسمان


جوی خشک سینه امرا آب تووو

بستر رگهام را سیلاب توووو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدم هایت قدم هایم براه

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این پوسیدگی ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست


عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب ها تر سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

آه میخواهم که بشکافم زهم

شادیم یه دم بیالاید زغم

آه میخواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ منو این دود قور

در شبستان زخمه های چنگ و زور

این فضای خالی و پرواز ها

این شب خاموش اوین آواز ها

ای نگاهت لالایی سحر وار

گاهواره کودکان بی قرار

ای نفس هایت نسیم نیم خواب

شسته از من لحظه های اضطراب

خفته در لب لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته


اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم را آتش سوختی





نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ