طــــــــــــــــرا وت اشــــــــــــک
آسمانم اینجاست باز هم تنها شدم. همه رفتند من ماندم باز با خودم و تنها خودم با کوله باری پر از دلهای های شکسته دل هائی که آنها سخت تر از سنگ می نامیدند. تنهاترین شدم حتی تنهائی هایم نیز مرا تنها گذاردند حالا باید سکوت تنهایم را به سرود کویری ناگفته ها تبدیل سازم و دل آسمانیم را به سخره های شکسته از غروب. دیروز بود همه با هم بودیم و سینه هایمان را برای سادگی و مهربانی گشوده بودیم دوست داشتن را تجربه می کردیم و زیبائی را احساس اما چه زود تمام شد. دوباره سکوت وجودم را گرفته در پی خروشی هستم که مرا از این دجله گاه آتشین زمان رهائی بخشد. دست هائی می خواهم که مرا نوازش کند و آرام سرم را که پر شده از دیده های خونبار است بر شانه هایش گذارم و آرام گیرم. نازنين رفت و دوباره باز من تنها شدم در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم به تو بگويند ... دوستت دارم دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم.... هر ستاره شبی ست که از تو دورم...... آسمان چه پر ستارست.... یکی را دوست میدارم آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است یکی را دوست میدارم آری ، او همان روشنی بخش شبهای من است قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خود به دشت دوستی ها برد او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود آری ، تو برایم مانند همان آسمانی یکی را دوست میدارم ، او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است ای خورشید آسمان روزهای من ، ای روشنی بخش شبهای من ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم.... تقدیم به تو که همیشه دوستت داشتم ولی هرگز فرصتش نشدتا اینو بهت بگم عـــــــــــــشق چــــــــیـــست؟ شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت. استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ. هر چه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم.و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت:عشق یعنی همین. شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درخت برگشت. استاد پرسید:که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت :به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم. استاد بازگفت:ازدواج هم یعنی همین.
یه پرنده خواست از عشق بخونه از وفای کوتاه روزگار و بازی زمونه یه پرنده که قلب کوچکش شکسته بود برای ناامیدی هاش پرهاشو بسته بود دنبال یه ترانه با اشکهای نا امیدش می خوند از شبهای ناپدیدش
چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم گفتی باید بنویسم که شب قصه قشنگه! رو سر ثانیه هامون یه حریر رنگ به رنگه! گفتی باید بنویسم جاده ی ترانه بازه! گفتی باید بنویسم ، اما سخته این نوشتن! از قشنگی قصه گفتن تو دقایقی که زشتن! چه شبای رنگ به رنگی! چه جماعت یه رنگی! نه مسلسلی، نه جنگی! چه دروغای قشنگی
آبی اش خاطر فردای من است
قطره قطره باران
شبنم عشق حضورش به سرا پای من است
من به امید دوست
پای این پنجره عشق نشستم از دور
تا که شاید روزی
آید و بند گشاید ز قفس دانه من
شیشه غمزده را برشکند از بر من
بيكس و بيآشيانه ، باز من تنها شدم
گونهها خيس است و دنيا در بلور
اشكها را اين بهانه : "باز من تنها شدم."
تك درختي خشكم و در رهگذار صاعقه
ميكشد جانم زبانه، باز من تنها شدم
"باغ بيبرگي" من ماتمنشين باغبان
ميزند دردي جوانه؛ باز من تنها شدم
لحظه لحظه عاشقانه در كنارش بودهام
عاقبت هم عاشقانه باز من تنها شدم
خلوتم حتي ميان صد غزل هم پر نشد
ميپكد بغض ترانه؛ باز من تنها شدم
آخرين شعرت چه توفيري كه قطعه يا غزل؟
"عاشقانه" يا "شبانه" باز من تنها شدم.
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران....
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند 














![]()
![]()

نگارینو دل و جانم ته دانی
همه پیدا و پنهانم ته دانی
نمی دونم که این درد از که دیرم
همی دونم که درمانم ته دانی
بلا رمزی ز بالای ته باشه
جنون سری ز سودای ته باشه
بصورت آفرنم این جهان بین
که پنهان در تماشای ته باشه
غم عشق ته مادرزاد دیرم
نه از آموزی استاد دیرم
خوش اون بار که از جمله غم ته
خراب آباد دل آباد دیرم 


ودلم از حسرت غمدیده ی اندوهت شکست
ابری وبارانی ست!!!
نغمه تلخ شب باران را
در دلم جاری کرد
باز درمیکده ی عشق دلی زاری کرد!
دل سیری بارید!
دل سیری بارید!
در شبی تار میان بستر
ز قلم واژه ی غم میرانم
بر رخ وچهره و صورت جاری ست...
با ز دیوانه شدن تا به کجا
باز ویرانه شدن تا به کجا؟!
غرق افسانه شدن تا به کجا؟!...
بّه بسوزی تو دراین وادی غم ها بادرد...
تاکه دلسوخته از درد محبت باشی!!!
بس نبودت مگر این تنهائی
تا کجا تنهایی..تا کجا تنهایی؟!
زهراندوه به جامت دادند!
باز دیوانه شدن تا به کجا؟!
قفل وزنجیر به هر دار ودری
تو هم آن غم بدل دربدری !!
با تحمل به کجا راه بری ؟!
بهتر این نیست ز اینجا گذری؟؟!!
بر تو غوغا وفغان نیست چرا؟!
چه به بیداری غم... یا که به خواب!
خود ببین این دل غمگین چه کشید!
در دلت نیست تنفر ز چه رو؟!
باز منت کش هر قهر توئی!!!
محو شیدائی ما گشته خدا
باز دیوانه شدن تا به کجا؟!
غرق افسانه شدن تا به کجا؟!
شب اندوه چه آرام و سیاه
باز هم مانده درونم خالی
همچنان در زاری ...همچنان در زاری!!!







